X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



مرگ رستم فرخزاد
درباره وبلاگ
احساسات بیان نشده هرگز فراموش نمی شوند ...
ورود
نام کاربري :
رمز عبور :
جستجو
معرفی به دوستان
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:
پیوندهای روزانه
موضوعات
آرشیو
پیوندها
آمار وبلاگ
بازدید امروز : 70
افراد آنلاین : 2
بازدید دیروز : 11
بازدید ماه : 69
بازدید سال : 21899
کل بازدیدها : 466016
مجموع اعضا : 5
تعداد مطالب : 53
تعداد نظرات : 2
دیگر امکانات
:: تبلیغات در این وبلاگ
محل قرار گیری کد تبلیغات
:: مرگ رستم فرخزاد

پرونده اول :


رستم نام آورترین چهرهٔ اسطوره‌ای در شاهنامه و به تبع آن برترین چهرهٔ اسطوره‌ای ادبیات فارسیاست. او فرزند زال و رودابه است و تبار پدری رستم به گرشاسپ - پهلوان اسطوره‌ای و چهرهٔ برتراوستا - و از طریق گرشاسپ به جمشید می‌رسد. و تبار مادری او به مهراب کابلی و ضحاکمی‌رسد. رستم، سرانجام به دست برادرش شغاد کشته شد.


                                                       

گفته‌اند رستم جهان پهلوان ایران با انجام عمل سزارین به دنیا آمده‌است. این اتفاق را برای سزار قیصر روم در جهان باستان نیز نقل می‌کنند. درباره چگونگی به دنیا آوردن رستم در اشعار حکیم ابوالقاسم فردوسی آمده که رودابه همسر زال دچار درد شدید زایمان گردید و نتوانست طفل را به دنیا آورد. به دستور سیمرغ یک روحانی و طبیب را بر بالین رودابه آوردند. در این عهد روحانیون و موبدان علاوه بر انجام وظایف دینی، پزشکی نیز می‌کردند و بدین جهت وی در درمان‌ها دارو و ادعیه به کار می‌برد. طبیب ابتدا رودابه را با خوراندن شراب قوی بیهوش کرد. آنگاه در حالت بیهوشی پهلویش را شکافت و پس از آن رحمش را درید. سپس سر جنین که به طرف راه طبیعی خروج (فرج) بود برگردانیده و آن را از رحم خارج نمود. دوباره محل پارگی رحم و شکم را بخیه زد. بعد از دوختن برای آن که محل بخیه عفونی نشود به آن مرهم ضد عفونی کننده و التیام بخش مالید. مرهم مزبور را نیز از مخلوط مشک ساییده شده و شیر تهیه کرده بودند. بدین ترتیب رستم سالم به دنیا آمد و مادرش رودابه نیز زنده ماند.





   مرگ رستم   :                                                                          رستم در سن شصت سالگی به نیرنگ نابرادریش شغاد درون چاه افتاد و به همراه اسب خود رخش کشته شد. البته او قبل از مرگ با یک تیر برادرش شغاد را کشت. تیر رستم از درخت عبور کرد و باعث دوخته شدن شغاد به درختی شد که پشت آن پنهان شده بود.





رستم و شغاد داستانی پهلوانی–تراژدیک دارای ۲۱۲ بیت در شاهنامه است. زال را کنیزی زیبا و نوازنده بود. از او پسری زیبا زاده شد که پدر او راشغاد نام نهاد. اختربینان طالع او را شوم پیش‌گویی کردند و زال را گفتند که چون به مردی رسد تحفهٔ سام به دست او تباه خواهد شد. زال از بازی سرنوشت به خدا پناه برد و چون شغاد دلارام و گوینده شد، او را نزد شاه کابل فرستاد. شاه کابل دختر خود را به شغاد داد و امید داشت که رستمبه احترام این پیوند دیگر از او خراج نستاند. اما کسان رستم به هنگام باج، خراج معمول را از او گرفتند. شغاد این عمل را بی‌شرمی خواند و با شاه کابل در برانداختن برادر همداستان شد. شاه کابل دسیسه‌ای چید و در جشنی شغاد را سخنانی سرد گفت. شغاد به‌خواری به زابلستان رفت و از شاه کابل نالید. رستم به کین‌خواهی برادر آهنگ کابل کرد اما شاه کابل به‌نیرنگ از در پوزش درآمد و به پیشواز رستم رفت و او را به جشن و سور خواند و به شکارگاهی کشانید که از پیش به دستور شغاد، چند چاه به اندازهٔ رستم و رخش در آن کنده و به نیزه و تیغ انباشته و سرشان را به خاشاک و خاک پوشانده بودند. رستم و رخش به چاه افتادند و از زخم تیغ و نیزه جان سپردند. رستم که پیش از مردن به این دسیسه و نقش شغاد در آن پی برده بود، پس از سرزنش‌ها از او خواست که کمانش را زه کند و با دو تیر نزدش گذارد تا اگر شیری به سویش آمد بر زندهٔ او دست نیابد. شغاد چنین کرد اما چون از رستم بیمناک بود، خود را در پس چناری کهن که بر سر چاه بود پنهان ساخت. رستم شغاد و درخت را با تیری به یکدیگر دوخت و خدا را سپاس کرد که او را چندان زور داد که پیش از مرگ انتقام خود را از بدخواه خویش بگیرد

داستان رستم و شغاد - شاهنامه 

یکی پیر بد نامش آزاد سروکه با احمد سهل بودی به مرو
دلی پر ز دانش سری پر سخنزبان پر ز گفتارهای کهن
کجا نامه‌ی خسروان داشتیتن و پیکر پهلوان داشتی
به سام نریمان کشیدی نژادبسی داشتی رزم رستم به یاد
بگویم کنون آنچ ازو یافتمسخن را یک اندر دگر بافتم
اگر مانم اندر سپنجی سرایروان و خرد باشدم رهنمای
سرآرم من این نامه‌ی باستانبه گیتی بمانم یکی داستان
به نام جهاندار محمود شاهابوالقاسم آن فر دیهیم و گاه
خداوند ایران و نیران و هندز فرش جهان شد چو رومی پرند
به بخشش همی گنج بپراگندبه دانایی از گنج نام آگند
بزرگست و چون سالیان بگذردازو گوید آنکس که دارد خرد
ز رزم و ز بزم و ز بخش و شکارز دادش جهان شد چو خرم بهار
خنک آنک بیند کلاه وراهمان بارگاه و سپاه ورا
دو گوش و دو پای من آهو گرفتتهی دستی و سال نیرو گرفت
ببستم برین گونه بدخواه بختبنالم ز بخت بد و سال سخت
شب و روز خوانم همی آفرینبران دادگر شهریار زمین
همه شهر با من بدین یاورندجز آنکس که بددین و بدگوهرند
که تا او به تخت کیی برنشستدر کین و دست بدی را ببست
بپیچاند آن را که بیشی کندوگر چند بیشی ز پیشی کند
ببخشاید آن را که دارد خردز اندازه‌ی روز برنگذرد
ازو یادگاری کنم در جهانکه تا هست مردم نگردد نهان
بدین نامه‌ی شهریاران پیشبزرگان و جنگی سواران پیش
همه رزم و بزمست و رای و سخنگذشته بسی روزگار کهن
همان دانش و دین و پرهیز و رایهمان رهنمونی به دیگر سرای
ز چیزی کزیشان پسند آیدشهمین روز را سودمند آیدش
کزان برتران یادگارش بودهمان مونس روزگارش بود
همی چشم دارم بدین روزگارکه دینار یابم من از شهریار
دگر چشم دارم به دیگر سرایکه آمرزش آید مرا از خدای
که از من پس از مرگ ماند نشانز گنج شهنشاه گردنکشان
کنون بازگردم به گفتار سروفروزنده‌ی سهل ماهان به مرو
چنین گوید آن پیر دانش‌پژوههنرمند و گوینده و با شکوه
که در پرده بد زال را برده‌یینوازنده‌ی رود و گوینده‌یی
کنیزک پسر زاد روزی یکیکه ازماه پیدا نبود اندکی
به بالا و دیدار سام سوارازو شاد شد دوده‌ی نامدار
ستاره‌شناسان و کنداورانز کشمیر و کابل گزیده سران
ز آتش‌پرست و ز یزدان‌پرستبرفتند با زیج رومی به دست
گرفتند یکسر شمار سپهرکه دارد بران کودک خرد مهر
ستاره شمرکان شگفتی بدیدهمی این بدان آن بدین بنگرید
بگفتند با زال سام سوارکه ای از بلند اختران یادگار
گرفتیم و جستیم راز سپهرندارد بدین کودک خرد مهر
چو این خوب چهره به مردی رسدبه گاه دلیری و گردی رسد
کند تخمه‌ی سام نیرم تباهشکست اندرآرد بدین دستگاه
همه سیستان زو شود پرخروشهمه شهر ایران برآید به جوش
شود تلخ ازو روز بر هر کسیازان پس به گیتی نماند بسی
غمی گشت زان کار دستان سامز دادار گیتی همی برد نام
به یزدان چنین گفت کای رهنمایتو داری سپهر روان را به پای
به هر کار پشت و پناهم توینماینده‌ی رای و راهم توی
سپهر آفریدی و اختر همانهمه نیکویی باد ما را گمان
بجز کام و آرام و خوبی مبادورا نام کرد آن سپهبد شغاد
همی داشت مادر چو شد سیر شیردلارام و گوینده و یادگیر
بران سال کودک برافراخت یالبر شاه کابل فرستاد زال
جوان شد به بالای سرو بلندسواری دلاور به گرز و کمند
سپهدار کابل بدو بنگریدهمی تاج و تخت کیان را سزید
به گیتی به دیدار او بود شادبدو داد دختر ز بهر نژاد
ز گنج بزرگ آنچ بد در خورشفرستاد با نامور دخترش
همی داشتش چون یکی تازه سیبکز اختر نبودی بروبر نهیب
بزرگان ایران و هندوستانز رستم زدندی همی داستان
چنان بد که هر سال یک چرم گاوز کابل همی خواستی باژ و ساو
در اندیشه‌ی مهتر کابلیچنان بد کزو رستم زابلی
نگیرد ز کار درم نیز یادازان پس که داماد او شد شغاد
چو هنگام باژ آمد آن بستدندهمه کابلستان بهم بر زدند
دژم شد ز کار برادر شغادنکرد آن سخن پیش کس نیز یاد
چنین گفت با شاه کابل نهانکه من سیر گشتم ز کار جهان
برادر که او را ز من شرم نیستمرا سوی او راه و آزرم نیست
چه مهتر برادر چه بیگانه‌ییچه فرزانه مردی چه دیوانه‌یی
بسازیم و او را به دام آوریمبه گیتی بدین کار نام آوریم
بگفتند و هر دو برابر شدندبه اندیشه از ماه برتر شدند
نگر تا چه گفتست مرد خردکه هرکس که بد کرد کیفر برد
شبی تا برآمد ز کوه آفتابدو تن را سر اندر نیامد به خواب
که ما نام او از جهان کم کنیمدل و دیده‌ی زال پر نم کنیم
چنین گفت با شاه کابل شغادکه گر زین سخن داد خواهیم داد
یکی سور کن مهتران را بخوانمی و رود و رامشگران را بخوان
به می خوردن اندر مرا سرد گویمیان کیان ناجوانمرد گوی
ز خواری شوم سوی زابلستانبنالم ز سالار کابلستان
چه پیش برادر چه پیش پدرترا ناسزا خوانم و بدگهر
برآشوبد او را سر از بهر منبیابد برین نامور شهر من
برآید چنین کار بر دست مابه چرخ فلک‌بر بود شست ما
تو نخچیرگاهی نگه کن به راهبکن چاه چندی به نخچیرگاه
براندازه‌ی رستم و رخش سازبه بن در نشان تیغهای دراز
همان نیزه و حربه‌ی آبگونسنان از بر و نیزه زیر اندرون
اگر سد کنی چاه بهتر ز پنجچو خواهی که آسوده گردی ز رنج
بجای آر سد مرد نیرنگ سازبکن چاه و بر باد مگشای راز
سر چاه را سخت کن زان سپسمگوی این سخن نیز با هیچ‌کس
بشد شاه و رای از منش دور کردبه گفتار آن بی‌خرد سور کرد
مهان را سراسر ز کابل بخواندبخوان پسندیده‌شان برنشاند
چو نان خورده شد مجلس آراستندمی و رود و رامشگران خواستند
چو سر پر شد از باده‌ی خسرویشغاد اندر آشفت از بدخوی
چنین گفت با شاه کابل که منهمی سرفرازم به هر انجمن
برادر چو رستم چو دستان پدرازین نامورتر که دارد گهر
ازو شاه کابل برآشفت و گفتکه چندین چه داری سخن در نهفت
تو از تخمه‌ی سام نیرم نه‌ایبرادر نه‌ای خویش رستم نه‌ای
نکردست یاد از تو دستان سامبرادر ز تو کی برد نیز نام
تو از چاکران کمتری بر درشبرادر نخواند ترا مادرش
ز گفتار او تنگ‌دل شد شغادبرآشفت و سر سوی زابل نهاد
همی رفت با کابلی چند مرددلی پر ز کین لب پر از باد سرد
بیامد به درگاه فرخ پدردلی پر ز چاره پر از کینه سر
هم‌انگه چو روی پسر دید زالچنان برز و بالا و آن فر و یال
بپرسید بسیار و بنواختشهم‌انگه بر پیلتن تاختش
ز دیدار او شاد شد پهلوانچو دیدش خردمند و روشن‌روان
چنین گفت کز تخمه‌ی سام شیرنزاید مگر زورمند و دلیر
چگونه است کار تو با کابلیچه گویند از رستم زابلی
چنین داد پاسخ به رستم شغادکه از شاه کابل مکن نیز یاد
ازو نیکویی بد مرا پیش ازینچو دیدی مرا خواندی آفرین
کنون می خورد چنگ سازد همیسر از هر کسی برفرازد همی
مرابر سر انجمن خوار کردهمان گوهر بد پدیدار کرد
همی گفت تا کی ازین باژ و ساونه با سیستان ما نداریم تاو
ازین پس نگوییم کو رستمستنه زو مردی و گوهر ما کمست
نه فرزند زالی مرا گفت نیزوگر هستی او خود نیرزد به چیز
ازان مهتران شد دلم پر ز دردز کابل براندم دو رخساره زرد
چو بشنید رستم برآشفت و گفتکه هرگز نماند سخن در نهفت
ازو نیر مندیش وز لشکرشکه مه لشکرش باد و مه افسرش
من او را بدین گفته بیجان کنمبرو بر دل دوده پیچان کنم
ترا برنشانم بر تخت اویبه خاک اندر آرم سر بخت اوی
همی داشتش روی چند ارجمندسپرده بدو جایگاه بلند
ز لشگر گزین کرد شایسته مردکسی را که زیبا بود در نبرد
بفرمود تا ساز رفتن کنندز زابل به کابل نشستن کنند
چو شد کار لشکر همه ساختهدل پهلوان گشت پرداخته
بیامد بر مرد جنگی شغادکه با شاه کابل مکن رزم یاد
که گر نام تو برنویسم بر آببه کابل نیابد کس آرام و خواب
که یارد که پیش تو آید به جنگوگر تو بجنبی که سازد درنگ
برآنم که او زین پشمان شدستوزین رفتم سوی درمان شدست
بیارد کنون پیش خواهشگرانز کابل گزیده فراوان سران
چنین گفت رستم که اینست راهمرا خود به کابل نباید سپاه
زواره بس و نامور سد سوارپیاده همان نیز سد نامدار
بداختر چو از شهر کابل برفتبدان دشت نخچیر شد شاه تفت
ببرد از میان لشکری چاه‌کنکجا نام بردند زان انجمن
سراسر همه دشت نخچیرگاههمه چاه بد کنده در زیر راه
زده حربه‌ها را بن اندر زمینهمان نیز ژوپین و شمشیر کین
به خاشاک کرده سر چاه کورکه مردم ندیدی نه چشم ستور
چو رستم دمان سر برفتن نهادسواری برافگند پویان شغاد
که آمد گو پیلتن با سپاهبیا پیش وزان کرده زنهار خواه
سپهدار کابل بیامد ز شهرزبان پرسخن دل پر از کین و زهر
چو چشمش به روی تهمتن رسیدپیاده شد از باره کو را بدید
ز سرشاره‌ی هندوی برگرفتبرهنه شد و دست بر سر گرفت
همان موزه از پای بیرون کشیدبه زاری ز مژگان همی خون کشید
دو رخ را به خاک سیه بر نهادهمی کرد پوزش ز کار شغاد
که گر مست شد بنده از بیهشینمود اندران بیهشی سرکشی
سزد گر ببخشی گناه مراکنی تازه آیین و راه مرا
همی رفت پیشش برهنه دو پایسری پر ز کینه دلی پر ز رای
ببخشید رستم گناه ورابیفزود زان پایگاه ورا
بفرمود تا سر بپوشید و پایبه زین بر نشست و بیامد ز جای
بر شهر کابل یکی جای بودز سبزی زمینش دلارای بود
بدو اندرون چشمه بود و درختبه شادی نهادند هرجای تخت
بسی خوردنیها بیاورد شاهبیاراست خرم یکی جشنگاه
می آورد و رامشگران را بخواندمهان را به تخت مهی بر نشاند
ازان سپ به رستم چنین گفت شاهکه چون رایت آید به نخچیرگاه
یکی جای دارم برین دشت و کوهبه هر جای نخچیر گشته گروه
همه دشت غرمست و آهو و گورکسی را که باشد تگاور ستور
به چنگ آیدش گور و آهو به دشتازان دشت خرم نشاید گذشت
ز گفتار او رستم آمد به شورازان دشت پرآب و نخچیرگور
به چیزی که آید کسی را زمانبپیچد دلش کور گردد گمان
چنین است کار جهان جهاننخواهد گشادن بمابر نهان
به دریا نهنگ و به هامون پلنگهمان شیر جنگاور تیزچنگ
ابا پشه و مور در چنگ مرگیکی باشد ایدر بدن نیست برگ
بفرمود تا رخش را زین کنندهمه دشت پر باز و شاهین کنند
کمان کیانی به زه بر نهادهمی راند بر دشت او با شغاد
زواره همی رفت با پیلتنتنی چند ازان نامدار انجمن
به نخچیر لشکر پراگنده شداگر کنده گر سوی آگنده شد
زواره تهمتن بران راه بودز بهر زمان کاندران چاه بود
همی رخش زان خاک می‌یافت بویتن خویش را کرد چون گردگوی
همی جست و ترسان شد از بوی خاکزمین را به نعلش همی کرد چاک
بزد گام رخش تگاور به راهچنین تا بیامد میان دو چاه
دل رستم از رخش شد پر ز خشمزمانش خرد را بپوشید چشم
یکی تازیانه برآورد نرمبزد نیک دل رخش را کرد گرم
چو او تنگ شد در میان دو چاهز چنگ زمانه همی جست راه
دو پایش فروشد به یک چاهسارنبد جای آویزش و کارزار
بن چاه پر حربه و تیغ تیزنبد جای مردی و راه گریز
بدرید پهلوی رخش سترگبر و پای آن پهلوان بزرگ
به مردی تن خویش را برکشیددلیر از بن چاه بر سر کشید
چو با خستگی چشمها برگشادبدید آن بداندیش روی شغاد
بدانست کان چاره و راه اوستشغاد فریبنده بدخواه اوست
بدو گفت کای مرد بدبخت و شومز کار تو ویران شد آباد بوم
پشیمانی آید ترا زین سخنبپیچی ازین بد نگردی کهن
برو با فرامرز و یکتاه باشبه جان و دل او را نکوخواه باش
چنین پاسخ آورد ناکس شغادکه گردون گردان ترا داد داد
تو چندین چه نازی به خون ریختنبه ایران به تاراج و آویختن
ز کابل نخوا هی دگر بار سیمنه شاهان شوند از تو زین پس به بیم
که آمد که بر تو سرآید زمانشوی کشته در دام آهرمنان
هم‌انگه سپهدار کابل ز راهبه دشت اندر آمد ز نخچیرگاه
گو پیلتن را چنان خسته دیدهمان خستگیهاش نابسته دید
بدو گفت کای نامدار سپاهچه بودت برین دشت نخچیرگاه
شوم زود چندی پزشک آورمز درد تو خونین سرشک آورم
مگر خستگیهات گردد درستنباید مرا رخ به خوناب شست
تهمتن چنین داد پاسخ بدویکه ای مرد بدگوهر چاره‌جوی
سر آمد مرا روزگار پزشکتو بر من مپالای خونین سرشک
فراوان نمانی سرآید زمانکسی زنده برنگذرد باسمان
نه من بیش دارم ز جمشید فرکه ببرید بیور میانش به ار
نه از آفریدون وز کیقبادبزرگان و شاهان فرخ‌نژاد
گلوی سیاوش به خنجر بریدگروی زره چون زمانش رسید
همه شهریاران ایران بدندبه رزم اندرون نره شیران بدند
برفتند و ما دیرتر ماندیمچو شیر ژیان برگذر ماندیم
فرامرز پور جهان‌بین منبیاید بخواهد ز تو کین من
چنین گفت پس با شغاد پلیدکه اکنون که بر من چنین بد رسید
ز ترکش برآور کمان مرابه کار آور آن ترجمان مرا
به زه کن بنه پیش من با دو تیرنباید که آن شیر نخچیرگیر
ز دشت اندر آید ز بهر شکارمن اینجا فتاده چنین نابکار
ببیند مرا زو گزند آیدمکمانی بود سودمند آیدم
ندرد مگر ژنده شیری تنمزمانی بود تن به خاک افگنم
شغاد آمد آن چرخ را برکشیدبه زه کرد و یک بارش اندر کشید
بخندید و پیش تهمتن نهادبه مرگ برادر همی بود شاد
تهمتن به سختی کمان برگرفتبدان خستگی تیرش اندر گرفت
برادر ز تیرش بترسید سختبیامد سپر کرد تن را درخت
درختی بدید از برابر چناربروبر گذشته بسی روزگار
میانش تهی بار و برگش بجاینهان شد پسش مرد ناپاک رای
چو رستم چنان دید بفراخت دستچنان خسته از تیر بگشاد شست
درخت و برادر بهم بر بدوختبه هنگام رفتن دلش برفروخت
شغاد از پس زخم او آه کردتهمتن برو درد کوتاه کرد
بدو گفت رستم ز یزدان سپاسکه بودم همه ساله یزدان‌شناس
ازان پس که جانم رسیده به لببرین کین ما بر نبگذشت شب
مرا زور دادی که از مرگ پیشازین بی‌وفا خواستم کین خویش
بگفت این و جانش برآمد ز تنبرو زار و گریان شدند انجمن
زواره به چاهی دگر در بمردسواری نماند از بزرگان و خرد
ازان نامداران سواری بجستگهی شد پیاده گهی برنشست
چو آمد سوی زابلستان بگفتکه پیل ژیان گشت با خاک جفت
زواره همان و سپاهش همانسواری نجست از بد بدگمان
خروشی برآمد ز زابلستانز بدخواه وز شاه کابلستان
همی ریخت زال از بر یال خاکهمی‌کرد روی و بر خویش چاک
همی‌گفت زار ای گو پیلتننخواهد که پوشد تنم جز کفن
گو سرفراز اژدهای دلیرزواره که بد نامبردار شیر
شغاد آن به نفرین شوریده‌بختبکند از بن این خسروانی درخت
که داند که با پیل روباه شومهمی کین سگالد بران مرز و بوم
که دارد به یاد این چنین روزگارکه داند شنیدن ز آموزگار
که چون رستمی پیش بینم به خاکبه گفتار روباه گردد هلاک
چرا پیش ایشان نمردم به زارچرا ماندم اندر جهان یادگار
چرا بایدم زندگانی و گاهچرا بایدم خواب و آرامگاه
پس‌انگه بسی مویه آغاز کردچو بر پور پهلو همی ساز کرد
گوا شیرگیرا یلا مهترادلاور جهاندیده کنداورا
کجات آن دلیری و مردانگیکجات آن بزرگی و فرزانگی
کجات آن دل و رای و روشن‌روانکجات آن بر و برز و یال گران
کجات آن بزرگ اژدهافش درفشکجا تیر و گوپال و تیغ بنفش
نماندی به گیتی و رفتی به خاککه بادا سر دشمنت در مغاک
پس انگه فرامرز را با سپاهفرستاد تا رزم جوید ز شاه
تن کشته از چاه باز آوردجهان را به زاری نیاز آورد
فرامرز چون پیش کابل رسیدبه شهر اندرون نامداری ندید
گریزان همه شهر و گریان شدهز سوک جهانگیر بریان شده
بیامد بران دشت نخچیرگاهبه جایی کجا کنده بودند چاه
چو روی پدر دید پور دلیرخروشی برآورد بر سان شیر
بدان گونه بر خاک تن پر ز خونبه روی زمین بر فگنده نگون
همی گفت کای پهلوان بلندبه رویت که آورد زین سان گزند
که نفرین بران مرد بی‌باک بادبه جای کله بر سرش خاک باد
به یزدان و جان تو ای نامداربه خاک نریمان و سام سوار
که هرگز نبیند تنم جز زرهبیوسنده و برفگنده گرد
بدان تا که کین گو پیلتنبخواهم ازان بی‌وفا انجمن
هم‌انکس که با او بدین کین میانببستند و آمد به ما بر زبان
نمانم ز ایشان یکی را به جایهم‌انکس که بود اندرین رهنمای
بفرمود تا تختهای گرانبیارند از هر سوی در گران
ببردند بسیار با هوی و تختنهادند بر تخت زیبا درخت
گشاد آن میان بستن پهلویبرآهیخت زو جامه‌ی خسروی
نخستین بشستندش از خون گرمبر و یال و ریش و تنش نرم‌نرم
همی عنبر و زعفران سوختندهمه خستگیهاش بردوختند
همی ریخت بر تارکش بر گلاببگسترد بر تنش کافور ناب
به دیبا تنش را بیاراستندازان پس گل و مشک و می خواستند
کفن‌دوز بر وی ببارید خونبه شانه زد آن ریش کافورگون
نبد جا تنش را همی بر دو تختتنی بود با سایه گستر درخت
یکی نغز تابوت کردند ساجبرو میخ زرین و پیکر ز عاج
همه درزهایش گرفته به قیربرآلوده بر قیر مشک و عبیر
ز جاهی برادرش را برکشیدهمی دوخت جایی کجا خسته دید
زبر مشک و کافور و زیرش گلابازان سان همی ریخت بر جای خواب
ازان پس تن رخش را برکشیدبشست و برو جامه‌ها گسترید
بشستند و کردند دیبا کفنبجستند جایی یکی نارون
برفتند بیداردل درگرانبریدند ازو تختهای گران
دو روز اندران کار شد روزگارتن رخش بر پیل کردند بار
ز کابلستان تا به زابلستانزمین شد به کردار غلغلستان
زن و مرد بد ایستاده به پایتنی را نبد بر زمین نیز جای
دو تابوت بر دست بگذاشتندز انبوه چون باد پنداشتند
بده روز و ده شب به زابل رسیدکسش بر زمین بر نهاده ندید
زمانه شد از درد او با خروشتو گفتی که هامون برآمد به جوش
کسی نیز نشنید آواز کسهمه بومها مویه کردند و بس
به باغ اندرون دخمه‌یی ساختندسرش را به ابر اندر افراختند
برابر نهادند زرین دو تختبران خوابنیده گو نیکبخت
هرانکس که بود از پرستندگاناز آزاد وز پاکدل بندگان
همی مشک باگل برآمیختندبه پای گو پیلتن ریختند
همی هرکسی گفت کای نامدارچرا خواستی مشک و عنبر نثار
نخواهی همی پادشاهی و بزمنپوشی همی نیز خفتان رزم
نبخشی همی گنج و دینار نیزهمانا که شد پیش تو خوار چیز
کنون شاد باشی به خرم بهشتکه یزدانت از داد و مردی سرشت
در دخمه بستند و گشتند بازشد آن نامور شیر گردن‌فراز
چه جویی همی زین سرای سپنجکز آغاز رنجست و فرجام رنج
بریزی به خاک از همه ز آهنیاگر دین‌پرستی ور آهرمنی
تو تا زنده‌ای سوی نیکی گرایمگر کام یابی به دیگر سرای
فرامرز چون سوک رستم بداشتسپه را همه سوی هامون گذاشت
در خانه‌ی پیلتن باز کردسپه را ز گنج پدر ساز کرد
سحرگه خروش آمد از کرنایهم از کوس و رویین و هندی درای
سپاهی ز زابل به کابل کشیدکه خورشید گشت از جهان ناپدید
چو آگاه شد شاه کابلستانازان نامداران زابلستان
سپاه پراگنده را گرد کردزمین آهنین شد هوا لاژورد
پذیره‌ی فرامرز شد با سپاهبشد روشنایی ز خورشید و ماه
سپه را چو روی اندر آمد به رویجهان شد پرآواز پرخاشجوی
ز انبوه پیلان و گرد سپاهبه بیشه درون شیر گم گرد راه
برآمد یکی باد و گردی کبودزمین ز آسمان هیچ پیدا نبود
بیامد فرامرز پیش سپاهدو دیده نبرداشت از روی شاه
چو برخاست آواز کوس از دو رویبی‌آرام شد مردم جنگجوی
فرامرز با خوارمایه سپاهبزد خویشتن را بر آن قلبگاه
ز گرد سواران هوا تار شدسپهدار کابل گرفتار شد
پراگنده شد آن سپاه بزرگدلیران زابل به کردار گرگ
ز هر سو بریشان کمین ساختندپس لشکراندر همی تاختند
بکشتند چندان ز گردان هندهم از بر منش نامداران سند
که گل شد همی خاک آوردگاهپراگنده شد هند و سندی سپاه
دل از مرز وز خانه برداشتندزن و کودک خرد بگذاشتند
تن مهتر کابلی پر ز خونفگنده به صندوق پیل اندرون
بیاورد لشکر به نخچیرگاهبه جایی کجا کنده بودند چاه
همی برد بدخواه را بسته دستز خویشان او نیز چل بت‌پرست
ز پشت سپهبد زهی برکشیدچنان کاستخوان و پی آمد پدید
ز چاه اندر آویختنش سرنگونتنش پر ز خاک و دهن پر ز خون
چهل خویش او را بر آتش نهادازان جایگه رفت سوی شغاد
به کردار کوه آتشی برفروختشغاد و چنار و زمین را بسوخت
چو لشکر سوی زابلستان کشیدهمه خاک را سوی دستان کشید
چو روز جفاپیشه کوتاه کردبه کابل یکی مهتری شاه کرد
ازان دودمان کس به کابل نماندکه منشور تیغ ورا برنخواند
ز کابل بیامد پر از داغ و دودشده روز روشن بروبر کبود
خروشان همه زابلستان و بستیکی را نبد جامه بر تن درست
به پیش فرامرز باز آمدنددریده بر و با گداز آمدند
به یک سال در سیستان سوک بودهمه جامه‌هاشان سیاه و کبود
چنین گفت رودابه روزی به زالکه از زاغ و سوک تهمتن بنال
همانا که تا هست گیتی فروزازین تیره‌تر کس ندیدست روز
بدو گفت زال ای زن کم خردغم ناچریدن بدین بگذرد
برآشفت رودابه سوگند خوردکه هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روان گو پیلتنمگر باز بیند بران انجمن
ز خوردن یکی هفته تن باز داشتکه با جان رستم به دل راز داشت
ز ناخوردنش چشم تاریک شدتن نازکش نیز باریک شد
ز هر سو که رفتی پرستنده چندهمی رفت با او ز بیم گزند
سر هفته را زو خرد دور شدز بیچارگی ماتمش سور شد
بیامد به بستان به هنگام خوابیکی مرده ماری بدید اندر آب
بزد دست و بگرفت پیچان سرشهمی خواست کز مار سازد خورش
پرستنده از دست رودابه مارربود و گرفتندش اندر کنار
کشیدند از جای ناپاک دستبه ایوانش بردند و جای نشست
به جایی که بودیش بشناختندببردند خوان و خورش ساختند
همی خورد هرچیز تا گشت سیرفگندند پس جامه‌ی نرم زیر
چو باز آمدش هوش با زال گفتکه گفتار تو با خرد بود جفت
هرانکس که او را خور و خواب نیستغم مرگ با جشن و سورش یکیست
برفت او و ما از پس او رویمبه داد جهان‌آفرین بگرویم
به درویش داد آنچ بودش نهانهمی گفت با کردگار جهان
که ای برتر از نام وز جایگاهروان تهمتن بشوی از گناه
بدان گیتیش جای ده در بهشتبرش ده ز تخمی که ایدر بکشت
چو شد روزگار تهمتن به سربه پیش آورم داستانی دگر
چو گشتاسپ را تیره شد روی بختبیاورد جاماسپ را پیش تخت
بدو گفت کز کار اسفندیارچنان داغ دل گشتم و سوکوار
که روزی نبد زندگانیم خوشدژم بودم از اختر کینه‌کش
پس از من کنون شاه بهمن بودهمان رازدارش پشوتن بود
مپیچید سرها ز فرمان اویمگیرید دوری ز پیمان اوی
یکایک بویدش نماینده راهکه اویست زیبای تخت و کلاه
بدو داد پس گنجها را کلیدیکی باد سرد از جگر برکشید
بدو گفت کار من اندر گذشتهم از تارکم آب برتر گذشت
نشستم به شاهی سد و بیست سالندیدم به گیتی کسی را همال
تو اکنون همی کوش و با داد باشچو داد آوری از غم آزاد باش
خردمند را شاد و نزدیک دارجهان بر بداندیش تاریک دار
همه راستی کن که از راستیبپیچد سر از کژی و کاستی
سپردم ترا تخت و دیهیم و گنجازان سپ که بردم بسی گرم و رنج
بفگت این و شد روزگارش به سرزمان گذشته نیامد به بر
یکی دخمه کردندش از شیز و عاجبرآویختند از بر گاه تاج
همین بودش از رنج و ز گنج بهربدید از پس نوش و تریاک زهر
اگر بودن اینست شادی چراستشد از مرگ درویش با شاه راست
بخور هرچ برزی و بد را مکوشبه مرد خردمند بسپار گوش
گذر کرد همراه و ما ماندیمز کار گذشته بسی خواندیم
به منزل رسید آنک پوینده بودرهی یافت آن کس که جوینده بود
نگیرد ترا دست جز نیکویگر از پیر دانا سخن بشنوی
کنون رنج در کار بهمن بریمخرد پیش دانا پشوتن بریم

 

پرونده دوم :

 رستم فرخزاد هرمز (درگذشت: ۶۳۶ میلادی)؛ سپه‌سالار کل سپاه ایران در زمان پادشاهی ساسانیان بود. او بزرگترین قهرمان ملی ایران در قرن هفتم میلادی است که در پایان حکومت ساسانیان حکومت خراسان را نیز در دست داشت. رستم فرخزاد سال‌های بعد قهرمان فردوسی درشاهنامه بود.

در زمان سلطنت آزرمی‌دخت، پدر رستم، فرخ‌هرمز مدعی سلطنت شد و ملکه را به زنی خواست. چون آزرمی‌دخت نمی‌توانست به طور آشکار مخالفت کند، در نهان وسایل کشتن او را فراهم آورد. آنگاه رستم با سپاه خویش پیش راند و پایتخت را تصرف و آزرمی‌دخت را خلع کرد.

در سال چهاردهم هجری (۶۳۵ میلادی) عمرابن خطاب خلیفه دوم اعراب مسلمان مصمم شد به ایران حمله کند و برای نیل به این مقصود نخستابوعبید ثقفی (پدر مختار) مثنی بن حارث شیبانی و سپس سعد بن وقاص را به سرکردگی برگزید و لشکری از ۳۰ هزار عرب تهیه کرد و روانه ایران ساخت.

در این زمان یزدگرد سوم شایسته ترین مرزدار خود را به فرماندهی سپاه، منظور کرد و به جنگ اعراب فرستاد. این فرمانده جدید، رستم پسر فرخ هرمزد معروف به رستم فرخزاد بود.

حکیم فردوسی در وصف خصوصیات رستم فرخزاد مینویسد:

بفرمود تا پور هرمزد راه بپیماید و برکشد با سپاه

که رستم بدش نام و بیدار بود خردمند و گرد و جهاندار بود

رستم فرخزاد، در همه درازای عمرش، هیچگاه در هیچ جنگی شکست نخورد و در جنگ قادسیه تا او زنده بود، پیروزی از آن ایرانیان بود.

یزدگرد هم او را اسپهبد خراسان یعنی فرمانده کل سپاه خراسان کرده بود. سپاه خراسان بزرگترین سپاه کشور بود. و اکنون از آنجا او را به پایتخت خواسته و فرماندهی کل جنگ با اعراب را بر عهده او محول نموده بود.

رستم که با دانش ستاره‌شناسی آشنا بود باتوجه به حرکت صور فلکی دریافته بود که آن سال، سال نحسی برای ساسانیان خواهد بود و شکست آنان در جنگ ناگزیر است و صلاح در این است که با اعراب سازش نمایند.

دکتر عباس احمدی در کتاب خود چگونگی مطلع شدن رستم فرخزاد از شکست خود با توجه به حرکت ستارگان را به تفصیل شرح داده است

اما بزرگان کشور بخصوص یزدگرد شاه ساسانی به نصایح وی گوش ندادند واو را به جنگ اعراب فرستادند. آن‌ها همگی گمان می‌کردند که به راحتی اعراب را شکست خواهند داد. رستم نامه‌ای به برادرش نوشت و آنگاه به سوی صحرای قادسیه روانه شد. بعد از چند ماه که هردو سپاه در صحرا اردو زده بودند و سفرای بسیاری ردوبدل شد عاقبت جنگ درگرفت.

جنگ قادسیه در ۴۰ کیلومتری شهر فعلی نجف درگرفت در ۴ روز و سه شب به درازا کشید. به علت اضافه شدن ۶۰۰۰ نفر به نیروهای اعراب در روز سوم، و همچنین توفان شن به سمت نیروهای ایران،و با عقب نشینی فیروزان و خالی کردن قلب سپاه؛ شیرازهٔ ارتش ایران از هم گسست و سپاه اعراب توانست به قلب لشکر ایران و محل حضور رستم وارد شود

و در اوج درگیری چندین جنگاور عرب (عمربن معدی کرب، طلیحه بن خویلد اسدی، قرط بن جماح عبدی، و ضرار بن ازور اسدی) به رستم هجوم آورده و به قولی زهیر بن عبد شمس و به قولی عوام بن عبد شمس و به قولی هلال بن علقمه تمیمی او را کشت. هنگامی که تن رستم را یافتند، جای ده ها ضربه شمشیر و نیزه بر تنش بود

فردوسی در شاهنامه نحوه ی مرگ رستم فرخزاد را به گونه ای متفاوت با طبری نقل میکند. او معتقد است که رستم فرخزاد در جنگ تن به تن با سعدبن ابی وقاص کشته شده.



                                       
                                                  
                                               
                                               نبرد سرنوشت ساز قادسیه، سال637میلادی


بنا به روايات اين نامه يكروز قبل از كشته شدن رستم فرخ زاد در جنگ قادسيه به سمت برادرش فرستاده شد . 
رستم در اين نامه سعي كرده تا با شرحي از رخدادهاي آن روزها ، تاسف خود را از شكست قريب الوقوع ايرانيان و اتفاقاتي كه پس از آن براي اين قوم خواهد افتاد به اطلاع برادرش برساند . 
حكيم ابوالقاسم فردوسي با زيبايي تمام اين نامه را به نظم درآورده و البته از آنجا كه مشخص نيست كه فردوسي به اين نامه دسترسي داشته يا نه ، مورخين بر اين باورند كه اين اشعار عمق تاسف خود فردوسي هستند از اين شكست ايرانيان و البته پيشگويي محقق شده اي از آنچه پس از پيروزي اعراب تا كنون رخ داده . 
بند بند مسائلي كه در لا به لاي اين اشعار نگاشته شده است در تاريخ امروزما اتفاق افتاده و شايد بتوان گفت كه اين اشعار آينه تمام نمايي از روزگاري هستند كه در آن زندگي ميكنيد


یکی نامه سوی برادر به دردنبشت و سخنها همه ياد کرد
نخست آفرين کرد بر کردگارکزو ديد نيک و بد روزگار
دگر گفت کز گردش آسمانپژوهنده مردم شود بد گمان
گنهکار تر در زمانه منماز ايرا گرفتار آهرمنم
که اين خانه از پادشاهی تهيستنه هنگام فيروزی و فرهيست
ز چارم همی بنگرد آفتابکزين جنگ ما را بد آيد شتاب
ز بهرام و زهره است ما را گزندنشايد گذشتن ز چرخ بلند
همان تير و کيوان برابر شدستعطارد به برج دو پيکر شدست
چنين است و کاری بزرگ است پيشهمی سير گردد دل از جان خويش
همه بودنی ها بينم همیوز او خامشی برگزينم همی
بر ايرانيان زار و گريان شدمز ساسانيان نيز بريان شدم
دريغ آن سر تاج و آن تخت و داددريغ آن بزرگی و فر و نژاد
که از اين پس شکست آيد از تازيانستاره نگردد مگر بر زبان
برين سال چهار صد بگذردکزين تخم گيتی کسی نسپرد
از ايشان فرستاده آمد بمنسخن رفت هرگونه بر انجمن
که از قادسی تا لب رودبارزمين را ببخشيم با شهريار
و از آنسو يکی بر کشايند راهبه شهری کجا هست بازارگاه
بدان تا خريم و فروشيم چيزاز آن پس فزونی بجوئيم نيز
پذيريم ما ساو و باژ گراننجوئيم ديهيم کند آوران
شهنشاه را نيز فرمان بريمگر از ما بخواهد گروگان بريم
چنين است گفتار کردار نيستجز از گردش کژ پرگار نيست
برين نيز جنگی بود هر زمانکه کشته شود صد هژبر دمان
بزرگان که با من بجنگ اندراندبه گفتار ايشان همی ننگرند
چو می روی طبری و چون ارمنیبجنگ اند با کيش اهريمنی
چو کلبوی سوری و اين مهترانکه گوپال دارند و گرز گران
همی سرفرازند که ايشان که اندبه ايران و مازندران بر چه اند
اگر مرز و راهست اگر نيک و بدبگرز و شمشير بايد ستد
بکوشيم و مردی بکار آوريمبر ايشان جهان تنگ و تار آوريم
نداند کسی راز گردان سپهرکه جز گونه گشتست بر ما بمهر
چو نامه بخوانی خرد را مرانبپرداز و بر ساز با مهتران
همه گرد کن خواسته هر چه هستپرستنده و جامهای نشست
همی تا آذرآبادگانبه جای بزرگان و آزادگان
هميدون گله هر چه داری ز اسپببر سوی گنجور آذرگشسب
ز زابلستان هم ز ايران سپاههر آنکس که آيند زنهار خواه
بدار و بپوش و بيارای مهرنگه کن بدين گرد گردان سپهر
کز و شادمانيم وز با نهيبزمانی فراز و زمانی نشيب
سخن هر چه گفتم به مادر بگوینبيند همانا مرا نيز روی
دردوش ده از ما و بسيار پندبده تا نباشد بگيتی نژند
ور از من بد آگاهی آرد کسیمباش اندر اين کار غمگين بسی
چنان دان که اندر سرای سپجکسی که نهد گنج با دست و رنج
هميشه به يزدان پرستی گرایبپرداز دل زين سپنجی سرای
که آمد به تنگ اندرون روزگارنه بيند مرا زين سپس شهريار
تو با هرکه از دوده ما بوداگر پير اگر مرد برنا بود
همه پيش يزدان نيايش کنيدشب تيره او را ستايش کنيد
بکوشيد و بخشنده باشيدنيز ز خوردن به فردا ممانيد چيز
که من با سپاهی به سختی درمبه رنج و غم و شور بختی درم
رهايی نيابم سرانجام از اينخوشا باد نوشين ايران زمين
چو گيتی بود تنگ بر شهريارتو گنج و تن و جان گرامی مدار
کزين تخمه نامدار ارجمندنماند جز شهريار بلند
بکوشش مکن هيچ سستی بکاربه گيتی جز او نيست پروردگار
ز ساسانيان يادگار او است و بسکزين پس نبيند از اين تخمه کس
دريغ اين سر تاج و اين مهر و دادکه خواهد شدن تخم شاهی به باد
تو پيروز باش و جهاندار باشز بهر تن شه بتيمار باش
گر او را بد آيد تو شو پيش اویبه شمشير بسپار پرخاشجوی
چو با تخت منبر برابر شودهمه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد اين رنجهای درازشود ناسزا شاه گردن فراز
نه تخت و نه ديهيم بينی نه شهرز اختر همه تازيان راست بهر
چو روز اندر آيد بروز درازنشيب درازاست پيش فراز
بپوشند از ايشان گروهی سپاهز ديبا نهند از بر سر کلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرينه کفشنه گوهر و نه افسر و نه بر سر درفش
برنجد يکی ديگری بر خوردبداد و ببخشش کسی ننگرد
شب آيد يکی چشم رخشان کندنهفته کسی را خروشان کند
ستاننده روز و شب ديگريستکمر بر ميان و کله بر سرست
ز پيمان بگردند و از راستیگرامی شود کژی و کاستی
پياده شود مردم جنگجویسواری که لاف آرد و گفتگوی
کشاورز جنگی شود بی هنرنژاد و گهر کمتر آيد ببر
ربايد همی اين از آن و آن از اينز نفرين ندانند باز آفرين
نهان بهتر از آشکار شوددل شاه شان سنگ خارا شود
بد انديش گردد پسر بر پدرپدر همچنين بر پسر چاره گر
شود بنده بی هنر شهريارنژاد و بزرگی نيايد بکار
بگيتی کسی را نماند وفاروان و زبانها شود پر جفا
ز ايران و از ترک و ز تازياننژادی پديد آيد اندر ميان
نه دهقان و نه ترک و نه تازی بودسخنها به کردار بازی بود
همه گنجها زير دامن نهند بميرندو کوشش به دشمن دهند
بود دانشومند و زاهد بنامبکوشد از اين تا که آيد بدام
چنان فاش گردد غم و رنج و شورکه شادی به هنگام بهرام گور
نه جشن و نه رامش و نه کوششنه کام همه چاره و تنبل و ساز دام
پدر با پسر کين سيم آوردخورش کشک و پوشش کليم آورد
زيان کسان از پی سود خويشبجويند و دين اندر آرند پيش
نباشد بهار از زمستان پديدنيارند هنگام رامش نبيد
چو بسيار از اين داستان بگذردکسی سوی آزادگان ننگرد
بريزند خون از پی خواستهشود روزگار مهان کاسته
دل من پر از خون شد و روی زرددهان خشک و لبها شده لاژورد
که تا من شدم پهلوان از ميانچنين تيره شد بخت ساسانيان
چنين بی وفا گشت گردان سپهردژم گشت و از ما ببريد مهر
مرا تير و پيکان آهن گذارهمی بر برهنه نيايد بکار
همان تيغ کز گردن پيل و شيرنگشتی بزخم اندر آورد سير
نبرد همی پوست بر تازيانز دانش زيان آمدم بر زيان
مرا کاشکی اين خرد نيستیگر انديشه نيک و بد نيستی
بزرگان که در قادسی با مننددرشتند و بر تازيان دشمنند
گمانند کين بيش بيرون شودز دشمن زمين رود جيحون شود
ز راز سپهر کس آگاه نيستندانند کين رنج کوتاه نيست
چو برتخمه بگذرد روزگارچو سود آيد از رنج و از کارزار
تو را ای برادر تن آباد باددل شاه ايران بتو شاد باد
که اين قادسی گورگاه من استکفن جوشن و خون کلاه من است
چنين است راز سپهر بلندتو دل را بدرد برادر مبند
دوديده ز شاه جهان بر مدارفدا کن تن خويش در کارزار
که زود آيد اين روز اهريمنیچو گردون گردان کند دشمنی
چو نامه به مهر اندر آورد گفتکه پيونده را آفرين باد جفت
که اين نامه نزد برادر برد بگويدجزين هر چه اندر خورد


شاهنامه : به کوشش جلال خالقی مطلق – دفتر هشتم –

 زیر نظر احسان یار شاطر – ناشر بنیاد میراث ایران ، نیویورک




برچسب ها : ,,,,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ و در ساعت : - نویسنده : سعید
:: پربازدیدترین مطالب
:: آخرین نوشته ها
Copyright © 2010 by http://ypesary.samenblog.com